از عالم روح به عالم ذر ( میثاق) آمدیم... در آنجا آزمایشات الهی رو گذراندیم و نسبت به توحید و رسالت و ولایت با خدا عهد بستیم

عهد بستیم که او یکتاست ( قل هو الله احد) و رسالت او را پذیرفتیم که گردن به هیچ رسالتی جز رسالت او ننهیم و از ولابت او خارج نشویم...

و از آن عالم به عالمی ( عالم عدم تعبّد نسبت به شیطان) وارد شدیم که عهد بستیم با خدا  شیطان را نپرستیم ( الم اعهد الیکم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان...)

و بعد به جنینی وارد شدیم که در شکم مادری به اذن خدا نطفه بسته بود و 4 ماه از وجودش در شکم مادر می گذشت و جان به تن جنین 4ماهه به اذن خدا پس از گذشتن از مراحلی وارد شد...

جنین 4 ماهه تکان می خورد... مادری غرق در خوشحالی می شود از این که فرزندش لگدهایی کوچک به شکمش وارد می کند اما...

یادش می رود سجده شکر به جا آورد.... یادش می رود زمانی خود چنین بوده و گاهی یادش می رود زمانی باز خواهد رفت از این دنیا و به آنجایی که بوده باز خواهد گشت و انکار می کند مرده شدن زندگان را...

آنقدر غرق لذت های دنیایی شده که فراموش می کند اینجا نیز گذراست و ابدی نیست...

انسان از عالم بالا با نزول به عالم پایین می آید و یادش می رود که اینجا مسافر است و ومقطعی چند بیشتر در این دنیا نخواهد بود و دیر یا زود باید با کوله باری از کرده هایش به جایی برود که حسابش با کرام الکاتبین است....

یادش می رود عهد بسته بود از شیطان پیروی نکند و یادش می رود خدا همراه او کتابی فرستاد که راهنمای زندگانی اوست در این شهر عجیب و پر از هیاهوی غافل کننده  از مبدا اصلی!

در کنارش بودند افرادی که بار سفر بستند و رفنتد و جز خواندن فاتحه ای بر آن که بعضا شاید از سر اجبار هم خوانده هیچ به یاد نمی آورد روزی خودش هم خواهد رفت....

کوله بارت را بستی همسفر؟ چقدر به نمازت که ستون دین است اهمیت دادی؟ چقدر به سر وقت خواندن آن ارزش گذاشتی؟؟

آنقدر که بر مطلومیت حسین ( علیه السلام‌) گریه کردی چقدر به حسین وار زندگی کردنت اندیشیدی و شیوه حسینی زندگی کردن را در زندگی ات پیاده کردی؟

به روزه هایت فکر کردی؟ کوله باری از نیکی بسته ای؟؟ دلت را...

دلت را حواست بود از کینه و حسد و نفرت و دروغ و آرزوهای دنیا و خیلی چیزهای بد دیگر خالی کنی؟؟

دست هایت پر است از دعاهایت برای بخشایش گناهانت؟؟

چند بار از سر خوشحالی به جای بالا و پایین پریدن و رقص شادی کردن، سر بر آستان خاک نهادی و به سجده رفتی تا از خالق خودت تشکر کنی؟؟

یادت هست آخرین بار چه زمانی کتاب راهنمایت قرآن الهی را گشودی و بر آیاتش نظر افکندی و بر زندگانیت اجرا کردی؟؟

چند دعای خیر از کمک هایت به افراد زیردستت در کوله بارت جا دادی؟؟

چقدر زبانت را از غیبت و تهمت و دروغ و حرف زشت باز گرفتی و جایش حمد و ثنای خدا را گفتی؟

در کوله بارت جایی برای احسان به والدینت و نگه داشتن احترامشان حتی زمانی که مجبور به پا گذاشتن روی خواسته دلت شدی گذاشته ای؟؟؟

کجای زندگی ات هستی؟؟ کوله بارت هنوز جا دارد که خوبی ها را در آن به سوغات ببری و بدی ها را از آن بیرون بریزی...