گریه و خنده...
تَنهایـی خود لحظه ها را بَرایَت گریـه کردم....!
دَر بی کـَسیَــم ، براے تو کـه هَمِـه کـَـسَـم بودے ، گریـه کردم...!
دَر حالِ خندیدن بودم که به یادِ خنده هاے سرد و تلخت ، گریه کردم...!
در حالِ دویدن در کوچه هاے زندگـے بودم که ناگـاه.....
به یادِ لحظه هایـے که بودی و اکنون نیستـے.....
ایستادم و آرام گریــه کــردم .....!
ولی اکنون مے خَـندم .....!
آری ....مےخندم به تمامِ لحظه هاے بچه گانه اے
که بخاطِرَت ، اشکهایَـم را قُـربانے کـردم!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:44 توسط هستی
|
و چشمانت رازِ آتش است.