رفتنی سخته که دلت با همه ی دردها رضایت به موندن بده اما عقلت مدام پاهاتو به رفتن امر کنه

امر به رفتن از جایی

از قلب کسی

از ...

کشش ماندن در این دنیای وانفسا را ندارم و با بیهوده نوشتن هایم از دردهایم مرهمی می گذارم بر دل سوخته ام 

گفتنش راحت است. اما عملش بسی سخت

من خودم جز ناصحان کسانی بوده ام که گاهی مرا به فکر اینکه یک انسان تا چه اندازه می تواند برای رسیدن  به کسی که دوستش دارد قید شخصیت و اعتبار و بزرگی خود را بزند!

تا چه اندازه می تواند دست رد بر سینه اش بخورد و باز هم بماند و بجنگد و به خواسته اش تن دهد

یک دل را چه اندازه خدا بزرگ آفریده که غرور در برابر اراده پولادینش "از هزار بار شکسته شدن و نارو خوردن و بی محلی دیدن باز هم سرسختانه ایستادگی می کند" کم می آورد!!

تا چه اندازه می تواند محبت کند و محبتی نبیند...

 

آری

روزی من جز ناصحان همین افراد بودم چون درک درستی از عشق نداشتم

اما امروز...

من خود عاشقی هستم که تحمل دوری لحظه ای از عشقم برایم دردناکترین عذاب دنیاست

تو مرا دوست بداری یا نداری

من تو را تا پای جان دوست می دارم